نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
ه به هليا
       



                          

 

 

 

 

شعر عاشورا

غزل امروز

غزل متفاوت

محمد علي پور شيخ علي اندوهجردي

امين حيدري نقد علي

علي اصغر عليزاده كوركي

محمد حسين بهراميان

هاشم كروني

طيبه نيكو

عليرضا نسيمي

علي بهمني

علي اصغر طاهري نيا

اميد بلاغتي فريده دهداران

فاطمه حق ورديان

هادي خوانساري

صالح دروند

سيامك بهرام پرور

هزار اسم قلم خورده

مريم هوله/هومن عزيزي

حسين جلال پور

   یک جرعه غزل

سيد رضا محمدي

روح الله ساريجلو

امير مرزبان

بهمن ساکي

عبد الرحيم سعيدي راد

جليل آهنگر نژاد

 

                                

   

 
 
 
 

ه به هلیا


سه‌شنبه، 19 اسفند، 1382

مرد ناتمام

 

سلام

حالا که انگار روزگار روی خوش نشان داده من هم می خواهم بيشتر با شما باشم .باشد که هر هفته شما را با هليا به شعر و بارانی از کلمه دعوت کنم...

شب شهر رابلعيد; نامت بر زبان هايي...

مرگ تو در دستور كار پاسبان هايي-

كه دور ميدان جمع بودند و نمي ديدند

رد مي شوي در خيل خندان جوان هايي

رد مي شوي رد مي شوي رد مي شوي اما

رد تو را پوشانده خون و استخوان هايي -

كه از سگان كشته ي اين دور و بر مانده.

شليك كن سمت سياسي ها همان هايي -

كه دور ميدان ايستاده اند مدت هاست.

شليك كن! بگذار مثل يك چريك پير

در ذهن ها بر جا بماني با نشان هايي-

از زخم و تركش هاي پي در پي كه مي دانم

فردا سياسي ها تو را هم دور مي ريزند.


پيام هاي ديگران



 


جمعه، 28 آذر، 1382

 

سلام !

باور کنيد من آدم تنبلی نيستم  و دلم نمی خواهد دورـ دور بنويسم و حتا موضوع هم کم ندارم اما فرصت ندارم که به آرايشگاه هم بروم چه برود به بلاگ نويسی و کافی نت و اين حرف ها ؛ اين روز ها که پنجره ها بسته مانده اند از ميله ها بهانه ی آواز می خرم و گاهی هم به بلاگ دوستان سر می زنم حتمن شما که به اين بلاگ آمده ايد در يک ماه گذشته به غزل امروز - غزل متفاوت و چريک سر زده ايد و نظريات صائب دوستان شاعرم مجيد معارف وند ـ محمدرضاحاج رستم بگلو و هادی عزيز را خوانده ايدکه به واقع ترسيم هست ها وبايسته های غزل جوان اين سال ها ست من در ادامه ی همين مباحث در حال تنظيم نوشتاری پيرامون آن چه غزل امروزش می خوانيم هستم ودر اين مطلب که نوبد چاپش را در همين يادداشت سرا می دهم سعی داشته ام انگاره های شخصی خود را مطرح کنم و برخی شبهات مصاحبه ام را با غزل امروز بر طرف کنم چرا که به هر صورت و به دليل عصبانيت ناشی از چاپ ناموزون شعر هايم درچه؟ريک های جوان حرف های را زدم که نمی بايست می زدم .

اما من صداقتم را گواه می گيرم که هيچ دشمنی با شاعران نام برده شده در مصاحبه نداشته وندارم اميدوارم صراحت آن گفته ها شاخی در چشم غزل اکنون نباشد و در همين جا از ارجمندان اين عرصه پوزش می خواهم و دست شان را برای ادامه ی عمليات بر عليه سنت نشينان منفی باف می فشارم .... يا علی مدد

و غزلی که محصول همين روز هاست و ديدمانی قديمی دارد را برای ختم همه ی ناسروده ها تقديم می کنم.اين غزل را نه برای نقد بلکه برای دل خودم گفته ام

امروز را گذاشته آن گاه را زده

خورشيد را دريده سر ماه را زده

بی اعتنا نباش که اين چشم های شوم

راه تمام مردم آگاه را زده

شايد به او نيايد خورشيد را خورش

شايد به او نيايد که ماه رازده

امازده بون بخواهد   بدون قصد

از کوه ها گرفته تا کاه را زده

مشغول خوردن سر ماه است پشت ميز

گويی که آن پرنده ی دل خواه را زده

در آينه تمامی تصوير ريخته

زنگار را زدوده   رگ آه را زده

آتش شده خزيده به جان مغازه ها

صندوق را شکسته   بنگاه را زده

اين دزد نا مذکر بی هيچ اسلحه

هم گردنه گرفته   هم ماه را زده

می بينی اش به سجده می افتی و غافلی

سجاده را دريده الله را زده.

 

باز هم يا علی مدد 


پيام هاي ديگران



 


شنبه، 24 آبان، 1382



 


شنبه، 24 آبان، 1382

هديش -

 

سلام دلبران!

گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم

چه بگويم!؟

كه غم از دل برود چون تو بيايي

براي اين كه حوصله تان رابا حرف هاي اضافه سر نبرم شعري برايتان مي نويسم . همين

hashish

باچوب هاي كبريت در نور سينما

هم گاو هم الاغ برانگيختي مرا

گاهي چريدم از ممقان تا به اصفهان

گاهي عريدم از همدان تا به آستارا

آتش زدي گرفتم و سيگار آخري

قا لم گذاشت بين صداها و نور ها

هي پكّ و پكّ و پك جريان يافت در تنم

مرفين به قدر ريختن خون مجتبا

آتش گرفته بود تنم را ـ بدون شرح !!! ـ

از ميم وجيم گرفته تا تا و با و آ

گفتم كجام سوخت!؟ نگفتم ؛ كه اين غزل

اكران زخم هاي عميقي است كه شما ! آري همين شما

زده ايدِم چه قدر سال.

با بيل و لنگه كفش و كمر بند و سنگ وپا

يك بار هم تفنگ كشيديد روي من!

ديدي چه خوب حافظه ام كار مي كند

مانند ساعت سرِ ميدان انقلا

بِ را گذاشتم كه بياييد سطر بعد

بامن كمي قدم بزنيد اين طويله را

آن ها كه با منند بمانند مابقي

تشريف داشته كه بيايم سراغشا

نِ نيز منتقل شده پايين از اين جهت

كه نور سينما بشود واضحِ شما.

پاييز ماهِ اولِ خرداد صبح زود

هنگام صرف شير صدا ريخت در هوا

كه : هي مترسك از سرِ جاي ات تكان نخور

با ترس گفتم اًووي فلانيّ و برق رفت.

شهريور 82

 

 

 

 


پيام هاي ديگران



 


سه‌شنبه، 6 آبان، 1382

يکی که مثل خودشه

 

سلام اهالی وبلاگستان!!

پس از که چند گذشت آسمان ما پير است

هنوز آمدنت شرم سار تاخير است

کمی بخند برايم به دوستت دارم

اگر چه خنده ات از پشت شيشه دل گير است

تو روی نيم کت پارک  منتظر   تنها

نشسته ایو جهان دست مال تغيير است .....

اين چند بيت از يه غزل قديمی مال حدودای سال ۷۵ بود اون وقتا که هيچ دغدغه ی چگونه گفتن و چی گفتن نداشتم و به هر حال اين سه بيت رو زدم تا کامنت صالح عزيز رو جواب داده باشم .راجع به شعر جديد هم هنوز تصميم ندارم ولی حتمن «يکی از همين روزا» چاپ ميکنم و ميدم خدمتتون راستی اگه قرار باشه يه روز به تنبل ترين شاعر جهان جايزه بدن من رو فراموش نکنين ممنون از همه و حتمن دفعه بعد که اومدم کافی نت شعر همراه خودم ميارم تا شما مجبور نشين فحشم بدين حالا هم دست خالی نميگذارمتون :

به اين که هستم و اين رود می رود به کجا...

پکی به پنبه زدم ؛ دود می رود به کجا!؟ــ

به چشم هر که نبايد؛ که{چشمه ای جاری است

جهان} از اين ره فرسود می رود به کجا؟ــ

ــ به آن طرف که زنان چشم هايشان بسته است به اين که آب گل آلود می رود به کجا؟

به گيسوان زنان گل زدند صبح بهار

گل تو در وسط رود می رود به کجا؟ــ

ــ به آن طرف که زنی روی صندلی تنها است

وملتهب که زمان زود می رود به کجا؟

به مقصد همه ی شهر ها بليط گرفت

زنی که هم سفرت بود می رود به کجا؟؟

 


پيام هاي ديگران



 


شنبه، 3 آبان، 1382

يارب مددی...

 

سلام وآبان شما بخير!

خيلی دلم می خواد با خودم کنار بيام و چيزی بنويسم اما اصلن دستم به کار نمی ره اين روزها تا بخواهی آری دل من گرفته است ... ديروز داشتم با سواری از شيراز به مرودشت می اومدم راننده نواری گذاشته بود که با صدايی از ته حنجره داد می زد:

بااينکه دارن سياه پوشا ازتوی شط کوچه ها جمع ميکنن پرنده های پرپرو

با اينکه دارن عزادارا از زير آوار جنون در ميارن کفترای خاکسترو

با اينکه صدای تفتيش وخون پيچيده توی قصه ها

با اينکه صدای انفجار مرثيه خونه همه جا همه جا همه جا

به خودم گفتم زندگی تو چنين اوضاعی با اين اسفناکی محض! چه جايی برای شعر باقی گذاشته يا ميگذاره من هنوز تو اون صدای از ته حنجره گيرم شمارا به خدا اين ترانه رو حفظ کنين تا يه روزی که دور هم جمع بوديم بخونيم وهای های گريه کنيم گاهی گريه حتمن نياز به يه تکيه گاه داره ومن دنبال اون تکيه گاهم که با گريه هام گريه کنه وبا خنده هام خنده....

گفته بودم شعر ميزنم اما من تنها ميتونم يه بيت براتون بنويسم که حتمن سر از يه شعر خوب در مياره :

شب شهر را بلعيد نامت برزبان هايی ...        مرگ تو در دستور کار پاسبان هايی

به اميد سلامی ديگر از نوع شادی پايدار باشيد.                      


پيام هاي ديگران



 


چهارشنبه، 30 مهر، 1382

بعد ار همه ی مکافات

 

عبور کردم از هفت خوان رستم و اين شد که....

حال و احوال اونايی که غزل امروز ميخونن خيلی خرابه اونم از اين بابت که يکی حرف دل خيلی ها رو زده و حالا داره تاوان پس ميده چند نکته مهم به خاطرم رسيده که همين اول راه بايد روشنتون کنم:

 ۱- والا من با هادی خوانساری هيچ پدر کشتگی با هم نداريم

۲- اين وبلاگ آمادگی داره پرسش های بی شمار شما رو در مورد اون مصاحبه پاسخ بده ۳-  به زودی چهار کار جديد از خودم می زنم

۴-فعلن بدرود 


پيام هاي ديگران



 


چهارشنبه، 30 مهر، 1382

 

سلام کشت ما  رو اين پرشين بلاگ ده تا يادداشت نوشتم دريغ از يکيش !!  


پيام هاي ديگران



 


 
 
                    H B HELIA

  RSS 2.0